پرويز شهبازي در آخرين اثر خود يعني فيلم «طلا»، با پرداختي دقيق و مهندسي شده از زيست نسل جوان در منجلاب مشكلات اقتصادي، نفس عميقي از مرگ اين نسل دربند را با پاياني قاطع به تصوير ميكشد.
سينماي پرويز شهبازي با فيلم كالت و متفاوت «نفسِ عميق» شروع ميشود. فيلمي با روايتي متفاوت از افسردگي، شوريدگي و ناكامي نسل جوان كه با گذشت سالها هنوز پايان تلخش مزه گسي را در ذهن مخاطب به جا گذاشته است. نفس عميقي كه ما را با سه شخصيت كامران و آيدا و منصور به حبس نفسي در رد تمناي زندگي ميكشاند. تاثير «نفسِ عميق» چه در نوع روايت و چه در شخصيت پردازي مثلثي كه انعكاس تناقضات و سرگرداني جامعه پيرامونشان است، اثري بسزا در نشان دادن بي وزني، رهايي، استيصال و سرگشتگي جواناني دارد كه به ته خط رسيدهاند. پوچي و يأس در جهاني عاري از معنا با حذف يك ضلع اين مثلث (كامران) به سرانجام ميرسد. مرگي كه در دنياي واقعي براي اين بازيگر (سعيد اميني) نيز اتفاق ميافتد. تفكر مرگانديش اين فيلم را تا جهان واقعيت پيش ميبرد. شهبازي بعد از اين فيلم كه براي او احترام زيادي را به همراه آورد با آگاهي و نگاهي كلاسيكتر فيلم «عيار 14» را ساخت. فيلمي متفاوت نسبت به فيلم قبلي فيلمساز كه درام شخصيتي بود تا درام اجتماعي و ميتوان آن را اداي ديني به سينما بهويژه فيلم High Noon (ماجراي نيمروز) اثر فرد زينهمان دانست.
شهبازي بعد از چهار سال به تهران و معضلات جوانان روز برگشت و درام بعدي خود «دربند» را با فضاسازي در ترسيم پسزمينه جهنمي از شهر تهران ساخت. فيلمي داستانگو كه مشكلات و نگاه نسل جوان را در خود دارد، شعار زده نيست، براي بيننده نسخه نميپيچد و با جزئيات تمام فقط داستان تعريف ميكند و با دقت زياد هم تعريف ميكند. رويكرد شهبازي در استراتژي روايي منحصربفردش در روايت، او را تبديل به مؤلفي خاص كرده است كه مواجههاي متفاوت از اجتماع را براي تماشاگر به همراه دارد. مواجهه او برخلاف سينماي اجتماعي مد شده اين سالها است. سينمايي كه با طلاق و كودككُشي و داد و بيداد و امتزاجي از مشكلات ظاهري اجتماع، سعي در جلوه دادن محتواي ناچيز خود دارد. شهبازي در ادامه فيلمسازي افسردهحال و جريحهدار خودش «مالاريا» را در تقابل با جامعه خشن و نگاههاي آمرانه ميسازد. فيلمي بدبين با وداعي دردناك در نسبت با واقعيت زجرآور و محدود كننده پيرامون كه با پايان بينهايت احساساتياش، كه شور و تالم را در خود دارد. «طلا» آخرين ساخته شهبازي است و رويارويي با آن صبر و احساسي وراي فيلمهاي سرگرم كننده يا اجتماعي روز ميخواهد. در ادامه به نقد فيلم «طلا» ميپردازيم. با زومجي همراه باشيد.

فروپاشي نسل جديد و فرياد نشنيده آنها و خفگي اجباري را ميتوان در معادلهاي عيني فيلم يافت.
«طلا» با شروع اعتراضي كارگران بيكار شده كارخانهاي آغاز ميشود كه در آن منصور (هومن سيدي) به حق خواهي برادر از كار بيكار شدهاش استعفا ميدهد. فيلم از ابتدا بدون قضاوت، نصيحت يا ملامت مشكلات نسل جوان را بازتاب ميدهد. بازتابي بدون اعوجاج و سهل و ممتنع كه در سادگي بيروني خود هزارتوي دروني دارد. ميتوان بدون كالبدشكافي اثر و موشكافي دقيق به مانند يك كل به اثر نگاه كرد چرا كه توفيق و يگانگي اين فيلم در سادگي و كليت منسجماش است كه باعث خلق فضايي شده كه جايگاه ويژهاي دارد. نگريستن اين ويژگي شايد با يكبار ديدن فيلم حاصل نشود. فروپاشي نسل جديد و فرياد نشنيده آنها و خفگي اجباري را ميتوان در معادلهاي عيني فيلم يافت. موتيف بسته شدن درها بسوي آنها در فيلم و سكوت ناگزير شخصيتها در تصادم با پيشامدهاي تحميل شده، بسامدي نافرجام را رقم ميزند.
منصور با دريا (نگار جواهريان) و رضا (مهرداد صديقيان) كه تازه سربازياش تمام شده و ليلا (طناز طباطبايي) تصميم به كسب و كاري جديد و راه اندازي «سوپ فروشي» ميگيرند. رضا كه خواسته پدرش مهاجرت است، علاقهاي به ترك وطن ندارد و پيشنهاد اين بيزينس را ميدهد. ليلا هم كه مامور خريد تجهيزات پزشكي يك شركت است بعد از ده سال هيچي نشدن به قول خودش با اين پيشنهاد موافق است. منصور كه بيكار شده و دارو ندارش يك ماشين است كه با او مسافر كشي ميكند نيز با اين كار موافق است و تنها مخالفت را دريا انجام ميدهد. دختري كه پدرش صرافي دارد و به همين دليل رضايتي به اين كار ندارد. اما روحيه حمايتگر و عواطف او به منصور باعث ميشود براي سرمايه اين كار بهدنبال وام براي منصور بروند. كارگردان با قرار دادن اين مكگافين (راه اندازي رستوران سوپ فروشي) كه سرنخ يا موضوع فرعي است بدون اهميت ذاتي، به پيشبرد داستان كمك ميكند و پيرنگ خود را براساس اين تكنيك گسترش ميدهد. «سوپ فروشي» درواقع ابژهاي است كه ماجرا براساس آن پيش ميرود اما خود اين موضوع اهميت چنداني ندارد.
شايد در پرده اول داستان براي مخاطب عادي به نرمي و كندي روايت شود اما گرههاي داستان و نشانههايي كه فيلمساز در پرده اول و دوم در تصوير ميكارد به خوبي در پرده سوم از آن بهره ميبرد. گرههاي داستان رفته رفته بيشتر ميشود و در سكانس پاياني بي نظير آن به اوج خود ميرسد. تبحر كارگردان در خلق تعليق و ترسي مبهم و اتمسفر تنيده و آشفته فيلم، تشويشي را براي تماشاگر متصور ميسازد كه با ابهام و نگفتن و پرده پوشي در پس و پشت نماها و لحظهها و آدمها ميتوان آن را يافت. گرهها و نشانههاي اين تشويش از جايي شروع ميشود كه دريا پاكتي از دلار براي شروع كار به منصور هديه ميدهد. ليلا براي اجاره مغازه از محل كار خود مخفيانه پول بر ميدارد و براي مدت زمان محدودي بايد آن را سر جايش قرار دهد، مبلغي كه دريا و منصور با گرفتن وام ميخواهند سرجايش بگذارند. مسئوليتي كه منصور به گردن نميگيرد و دريا آن را متقبل ميشود. وام به مشكل بر ميخورد و پدر دريا ضمانت منصور را نميكند و دريا به ناچار از پدربزرگش درخواست ضمانت ميكند. اما درنهايت وام كنسل ميشود و دريا و منصور در وضعيتي قرار ميگيرند كه بايد پول ليلا را برگردانند.
به همين موازات «طلا»، برادرزادهي منصور، بيماري لاعلاجي دارد كه هزينه درمانش بسيار سنگين است. موضوعي كه براي منصور خيلي مهم است و اثر اين اهميت را در تقدير او شاهدهستيم. «طلا» دختر بچهاي است كه پدر و مادرش از هم جدا زندگي ميكنند چرا كه برادر منصور از كار بيكار شده و همسرش «هدي زن العابدين» او را ترك كرده و درخواست طلاق داده است. برادر منصور به زنش شك دارد كه با مردي رابطه دارد و منصور با تعقيب زن برادر خود به بن بستي اخلاقي در قضاوت ميرسد چرا كه درمييابد زن برادرش فقط كارگر نظافت منازل ديگران است و او نيز در اين جامعه نميتواند زندگي عادي خود را داشته باشد و مادر و سرپرست خوبي براي دختر بيمار خود باشد. منصور در ارتباط با اطرافيان خود سعي در كمك به آنها و انتخاب تصميمي منطقي دارد اما ارتباط بين منصور و دريا ارتباطي فراتر از منطق و حتي عاطفه و دوستي است. چيزي كه آنها را از هم جدا ميكند سكوت و ابهام بين آنهاست. دريا از منصور باردار است اما به او نميگويد و مخفي ميكند و از ليلا ميخواهد دكتري را براي سقط جنين معرفي كند. دليل پنهان كاري دريا در فيلم دقيقا مشخص نيست و اين مهم اگر بيان ميشد در تصميمات منصور و سرنوشتش ميتوانست تاثير مهمي بگذارد.

فيلم در دكوپاژ و تدوين مهندسي شده و ساده و هوشمند رفتار ميكند. كاتهايي كه شهبازي در فيلم قرار ميدهد تداوميگسست ناپذير از فروپاشي تدريجي وضعيت را تاكيد دارد. كاتهايي هوشمندانه كه در راستاي حذفها و حفرههاي عامدانه روايت عمل ميكنند. يكي از سكانسهايي كه اين دلهره و تشويش را در كارگرداني به خوبي منتقل ميكند صحنهاي است كه دريا پيشنهاد وسوسه انگيز دزدي دلارهاي غيرقانوني پدرش را به منصور ميدهد. دوربين در نماي توشاتي قرار دارد كه هردو در رستوران مستاصل از جور نشدن وام و پول ليلا نشستهاند اما هنگاميكه دريا ميخواهد اين پيشنهاد را بدهد با يك نمايي كه دريا به دوربين (منصور) زل رده است روبهرو هستيم و واكنش منصور رو به دريا (دوربين) كه در همين نما است، اين حس را به خوبي منتقل ميكند.
«طلا» امكان قضاوت و تصميم گيري را از تماشاگر سلب ميكند و آنها را به ناظر بودن دعوت ميكند نه داوري
همزمان نيز نوع روايت بهصورت تدوين موازي با پيشنهاد دزدي به نشان دادن دزدي ميانجامد. دريا از منصور ميخواهد مبلغ ده هزار دلار را از انبار پشت صرافي پدرش بردارد تا به ليلا بدهند. منصور وقتي به انبار ميرسد همزمان پدر دريا نيز به سمت انبار ميرود و تعليق و اضطراب اين سكانس با نشان ندادن سرنوشت اين صحنه به اوج ميرسد. جاييكه دريا وقتي ميبيند گوشي منصور در دسترس نيست به آنجا ميرود كه به منصور اطلاع دهد اما درِ انبار باز است و پدرش روي زمين افتاده و از منصور خبري نيست. تزريق خرده خرده اطلاعات نيز از ديگر موارديست كه كارگردان در حفظ تنش و تعليق به كار برده است چرا كه دريا نيز مانند تماشاگر نميداند در انبار چه اتفاقي افتاده است.
دريا بهدنبال منصور ميرود و سرانجام وقتي اور ا مييابد ده هزار دلار را از منصور ميگيرد و منصور اظهار بي اطلاعي از اتفاق پيش آمده ميكند. او نقل ميكندكه دلارها را برداشته و فرار كرده و پدر دريا را هرگز نديده است. ليلا نيز بي خبر از همه چيز وقتي به خانه دريا براي گرفتن طلبش ميرود متوجه ميشود پدر دريا فوت كرده است. دريا دلارها را به ليلا ميدهد و ليلا وقتي به محل كار ميرود كارفرمايش براي دستگيري او بابت كسري پول از حساب شركت اقدام كرده است، اما ليلا با فريب و دروغ از اين موقعيت بحراني خود را رها ميكند. اين گرهها و خرده روايتها دست به دست هم ميدهند تا زنجيرهي فريب خوردن و رودست خوردن مخاطب ادامه يابد. مسيري موتيف گونه از مفاهيم و كلام و نشانه شناسي فيلم كه الزامات دراماتيك است و تاويل پذير هم هست. مجموعه اين ويژگيها و روايتي كه مبتني بر الگوي خرده پيرنگ است، باعث ميشود كه «طلا»، فيلمي مدرن باشد. سينماي مدرن با تاكيد بر شخصيتها و الگوي خرده پيرنگ، تناقضات و پيچيدگي انسان و نسبتش با جامعه مدرن را نمايندگي ميكند. بستري كه امكان قضاوت و تصميم گيري را از تماشاگر سلب ميكند و آنها را به ناظر بودن دعوت ميكند نه داوري. فيلم به صراحت جهت گيري نميكند و اگر هم سويي باشد در بطن خود نهفته است. سويي كه در در ابتدا با معرفي شخصيتها و نوع رابطهشان با همديگر و تلاش جمعي براي افتتاح سوپفروشي و درنهايت پايان تراژيكاش، ما را با خود به بغضي پنهان دعوت ميكند. بغضي در پس تنگناي اقتصادي و بي پناهي و تنهايي آدمها كه حرمان عاطفي و فقدان روحي را به همراه دارد.

نقطه عطف بعدي وقتي است كه پدر بزرگ دريا طي يك افشاگري و شكايت از وجود چهارصد هزار دلار خبر ميدهد كه پدر دريا پنهان كرده و روز قبل از مرگش به پدربزرگ گفته بود. نقطهاي كه مييابيم چرا پدر دريا با ديدن سرقت دلارهايش سكته كرده است. بهدنبال شكايت پدربزرگ دريا، منصور مورد تعقيب قرار ميگيرد و دريا در اقدامي فداكارانه سراغ منصور ميرود تا اورا نجات دهد. در اين حين دريا متوجه ميشود تمام پولها را منصور دزديده است و منصور وقتي با اين واقعيت كه دريا ميداند مواجه ميشود دليل خود را بيماري «طلا» ذكر ميكند و ميگويد كه به خاطر بچه اين كار را انجام داده است. دريا با اينكه پدرش را بابت اين موضوع از دست داده است اما منصور را ميبخشد و در سكانسي باراني از پشت شيشههاي خيس با منصور خداحافظي ميكند. خداحافظي اجباري كه منصور را راهي فرار قاچاقي از مرز به همراه طلا و برادرش ميكند.
سكانس پاياني برخلاف فيلمهاي رايج كه بي هيچ نتيجه يا اتفاقي به تماشاگر واگذار ميشود، خيلي قاطع و محكم سيلي را بر گوش بيننده ميزند. قاچاقچيها وقتي ميفهمند منصوردر كوله خود دلارهاي زيادي را به همراه دارد،لب مرز به او شليك ميكنند تا دلارها را بدزدند. اما منصور پولها را در كولهي برادر خود جابهجا كرده بود. برادر منصور و دخترش طلا به آنور مرز ميروند و منصور لب مرز جان ميدهد. پاياني تكان دهنده كه با فيلمنامه،كارگرداني و تدوين پرويز شهبازي به يكي از ماندگارترين صحنههاي فيلم تبديل ميشود. جاييكه در جنگلهاي باراني و فضاي سرد لب مرز، هنگاميكه منصور براي رهايي به سوي آنور مرز ميرود و صداي قدمها و نفس زدنها و سپس شليك گلوله به او با تدوين و دوربيني نفسگير، لحظههاي پاياني را با نماي نقطه نظر (pov) از ديدگاه منصور نشان ميدهد. پلكهايي كه آرام سنگين ميشوند و نفسهايي كه قطع ميشوند و تصويري كه سياه ميشود. نگاه پاياني دريا در سوپ فروشي كه راه افتاده از پشت شيشهها به دوربين، تصوير پاياني فيلم را رقم ميزند. نگاهي از تصميمي سخت كه دريا گرفته است. او كه منصور و برادرش را از دست داده از ليلا ميخواهد سقط جنين را كنسل كند و بچه منصور را نگه ميدارد.
طبيعتا فيلم از لحاظ منطق عملكردي كاراكترها، ميتوانست بهتر عمل كند و اگر شخصيتها تصميماتي عاقلانهتر ميگرفتند، بحرانهاي متعدد رقم نميخورد. فيلم از لحاظ فيلمنامه گرچه يك كل منسجم است اما در جزء ايرادهاي اساسي و منطقي دارد كه مربوطبه اتفاقات و واكنش شخصيتهاست. با اينحال به شخصه، تجربه ديدن فيلم را وراي اين ايرادات مهم پيشنهاد ميكنم. تماشايي احساسي و شهودي كه لذت بيشتري به همراه دارد تا برخوردي دقيق و منطقي كه فيلم را دچار چالشهاي جدي ميكند و اين ايرادات و ضعفها در فيلمنامه انكار ناپذير است. ميشد پرداختي ظريفتر و دقيقتر به شخصيتها و عزم و ارادهشان در رويارويي با حوادث داشت. چشم پوشيدن از اين ضعف فيلم سخت است. به نظرم شهبازي عامدانه فيلمنامه را بر مبناي واقعيت و رئاليته تمام ننوشته بلكه او از اين بستر فراتر ميرود و منطق را فداي حرفهاي خود ميكند. حرفهايي كه دغدغهمند است و مسائل روز جامعه بهخصوص جوانان را مطرح ميكند. مسائلي پيرامون زيست و جغرافياي ما كه عنوان كردنش درد است و اين درد تمامي ندارد.
منبع https://www.zoomg.ir/